سال هشتاد و هشت: بیست و سه سالهام، روزانه «آفیش» میشوم و از پلههای ساختمان شهدای رادیو درست یادم نمیآید که بالا میروم یا پایین میآیم اما تصویر آن لحظه، خوب در خاطرم مانده: مریم نشیبا با صورت خندان به داخل استودیو آمد و با تکتک آدمها حرف زد. شکلات و ابنبات دستمان داد. انگار برایش هنوز همان بچههای دهه شصتِ پای رادیو بودیم همانها که شبها برایشان قصه میگفت. از همان روز فهمیدم نازبانو برادرزادهاش در دانشگاه همدورهی ماست، فهمیدم خانهاش در همسایگی ماست، فهمیدم بهترین قیمه و زرشکپلوی عالم را میپزد، فهمیدم خیلی به ادمها کمک میکند، فهمیدم چه شکوهی دارد.
خیلی وقتها در تاریکترین لحظههای زندگی مهربانی ِصدایش نجاتم داد و خیلی وقتها در تاریکترین لحظههای زندگی صدایش را شنیدم. شبی که در جاده بودم و صدایش از روی تختی در بیمارستان آتیه میآمد.
چندبار سفر رفتیم. سال نود و چهار رامسر و کیش، سال نود و هفت قشم. کنار زیبایی ساحل خلیج فارس فهمیدم چقدر زیبا میخواند. از لحظههای سفر فیلم گرفتم. شروع کرد به خواندن:«رفتم و بار سفر بستم». فکر کردم میتوانست خوانندهی بزرگی باشد. همانوقتها فهمیدم جادوی صحنه را دوست دارد. حس کردم دلش میخواهد روی صحنه برود و بازی کند. فکر کردم کاش کارگردانِ تئاتر بودم، کاش میشد برنامهای بچینم و روی صحنه او را در حال نقشآفرینی ببینم. خوابش را دیدم. در سالن بزرگی شبیه اجراهای درخشان مرضیه روی صحنه میخواند.
دیشب باهم به کافه «طهرون» رفتیم. روناز و ماری عزیزم هم بودند. مردی که آکاردئون میزد برایمان ویگن خواند. خوشحال بود. میخندید. دخترپسرهای همسن خودمان امدند کنارش گفتند با صدایش خاطره دارند. حرف زدیم. بعد با صدای داریوش رفیعی در شب تابستان به خانه برگشتیم.
دوست دارم بعدازظهری در همین تابستان به احترام روشنی صدایش در قصههای شبهای تاریک کودکی جایی دورهم جمع شویم و بگوییم دوستش داریم.
#مریم_نشیبا
عکس: زمستان نود و چهار. جزیره کیش
از ماجراهای اداره...ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16