آدمهای چهارباغ

خرید بک لینک

ماجرای عشق من به اصفهان و چهارباغ را همه میدانند. آنقدر که اصفهان رفتم، عکس گذاشتم و نوشتم اصفهان را دوست دارم. از روزی که "آدمهای چهارباغ" منتشر شد دوست داشتم آن را بخوانم. کتاب لحظاتِ داستانیِ شگفتانگیزی دارد و البته شخصیتی مثلِ عادله دواچی. او که احمد سیبی را دوست دارد: "دو روز بود عادله از احمد سیبی بیخبر بود. گاهی بیهوا میرفت کنار در میایستاد و به خودش میگفت:«آیا این احمد سیبیقندی کوجاس؟» و سر میگرداند از اینی چارباغ به آن سو. همهکس بود و احمد نبود. «پس کوجاست؟» به خودش میآمد و میگفت«چوم!» تا شب که پشت شیشهی رستوران، احمد را دید که با او سلامعلیک میکند. خوشحال بلند شد و از همان پشت شیشه گفت«کوجای شما؟ دلواپس شدم. هزار راه رفتم.»(صفحه95)
روایتِ متفاوت، عجیب و شیرینِ "باز شدن سقف و یکی دیگر شدن امیک"، "چرخ زدن عادله در آسمان اصفهان" و او که "انگار مادر همهی اصفهان" است.

من "هواییِ اصفهان" هستم مثلِ آقای طلوع "که اصوانا دوست میدارد". چه خوب که آقای خدایی از اصفهان نوشتند.


آدمهای چهارباغ. علی خدایی. نشر چشمه

از ماجراهای اداره...

ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 5:12

صفحه بندی