وردی که برهها میخوانند

خرید بک لینک

ماجرای بامزهای در خانه داریم که هر کتابی را راضی دست میگیرد میپرسد:"اینو خوندی؟" جواب من:"نه" و بعد صدای راضی:"یعنی حتی اینم نخوندی؟" بله. چیزهایی که نخواندم خیلی زیادند. شاهدش هم این کتاب که تازه دیروز خواندم: "وردی که برهها میخوانند" نوشتهی رضا قاسمی.
رضا قاسمی نوازنده سهتار و آهنگساز هم هست. آنچه کتاب را برایم جذابتر کرد خواندنِ ماجرای نوشتنِ آن بود. جایی که آقای نویسنده و نوازنده به هم رسیدند. کجا؟ بداههنویسی. شبیه همان چیزی که در دنیای موسیقی ِ ایرانی داریم: بداههنوازی. "هنرمند بداههسرا، به جهانی تعلق دارد که در آن یقینی نیست. او خودشیفتگی کمتری دارد و دانش خود را در برابر پیچیدگیهای این جهان ناچیز میداند. به محدودیت ذهن بشر آگاه است، و میکوشد به جای راههای "مطمئن" از بیراههها برود. شاید در این مسیر به چیزی بربخورد که در مخیلهاش هم نمیگنجیده."(صفحه194) و در ادامه اینکه:"وقتی مقصد روشن نیست، وقتی تعداد شخصیتها نامعلوم است، وقتی گذشته و حال آنها و حتی ارتباطشان با هم روشن نیست، انتهای کار کجاست؟ و چنین رمانی قرار است چه معنایی به این هستی بدهد؟ اینست معنای واقعی نوشتن فیالبداهه." ماجرای نوشتنِ این رمان اینطور شروع شده است:"به خودم گفتم حالا که نمیشود برگردم سر رمانم بیایم یک جور تمرین نوشتن بکنم. بیایم ببینم میشود میان همهی این فکرهایی که هیچ ربطی به هم ندارند ارتباطی برقرار کرد؟ شوخی شوخی انگار دارد تبدیل میشود به یک رمان. آیا توانش را دارم تا آخر ادامه دهم؟ نمیدانم. آیا رمان خوبی خواهد شد؟ هیچ تعهدی به کسی ندادهام."(صفحه 90) این کتاب در ابتدا بصورت تکهتکه در وبلاگ رضا قاسمی منتشر شده است. "قرار من با خودم این است که اینجا تمرین نوشتن بکنم. من وقتی نامهی عاشقانه مینویسم یا پشت جلد کتابی را امضا میکنم مشغول تمرین نوشتنام. برای آدمی که چهل سال است با خودش دست به یقه است این تنها چیزیست که در این جهان جدی است. "(صفحه 191) نویسنده در کتاب سه خط داستانی را دنبال کرده است:"ماجرای ساختنِ چهلمین سهتار، وقایعی که در بیمارستان میگذرد و ماجرای شهر کودکی". وقتی نوشتن رمان در وبلاگ به پایان میرسد آقای قاسمی آنرا از وبلاگ برمیدارند برای بازنویسی."رمان را از روی سایت برداشتم. حالا وقتِ آنست تا برود در کوره و ذوب شود تا...".

یادداشتهای انتهای کتاب خواندنی هستند. آقای قاسمی از اهمیت بازنویسی نوشتند:""همنوایی شبانه..." را سیزده بار نوشتم و "چاه بابل" را بیست بار. یادداشتها با این جمله به پایان میرسند: "آفرینش ادبی از جایی میآید بس عمیقتر از آگاهی"

سطرهایی از کتاب:
انسان شهرش را عوض میکند، کشورش را عوض میکند و کابوسها را نه. فرقی هم نمیکند سوار کدام قطار شده باشی و در کدام یک از ایستگاههای جهان پیاده شده باشی؛ این تنها جامهدانی است که وقتی باز میکنی همیشه لبالب است از همان کابوس.(صفحه83)

از ماجراهای اداره...

ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 99 تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 13:58

صفحه بندی