و این کتاب که هدیه بود:
«من از یادت نمیکاهم، مارتیتا» نوشتهی ساندرا سیسنِروس ترجمهی اسدالله امرایی.
این کتاب یکی از کتابهای مجموعهی برج بابل نشر چشمه است. کتابهایی که میتوان آنها را در مجال سفری کوتاه یا در روزی تعطیل خواند. و چقدر آن چند سطرِ «دربارهی برج بابل» را دوست دارم: «ترجمه تلاش برای رسیدن به آن زبان وفاق، زبان همدلی، زبان آدم و حوا، زبان بهشت.»
سطرهایی از کتاب:
امروز صبح توی آشپزخانه نامههای تو را بازخوانی میکردم و قهوهام را مینوشیدم و در جایی نشسته بودم که آفتاب از لابهلای پردههای توری میتابید و من فقط نشسته بودم به تماشای دیوار و به چیز خاصی فکر نمیکردم. همین که توی این تکهی آفتابگیر گرم و نرم نشسته باشی و امروز مجبور نباشی به سر کار بروی و کسی زنگ نزند و خانه ساکت و خلوت باشد، ریچاردِ من و دخترهای نازنینمان همه خواب و سرحال توی کتابخانه جا خوش کردهاند. صدای بزرگراه در دوردست مثل صدای اقیانوس به گوش میرسد و ناگهان شادمانی را درمییابم.(صفحه72)
ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 111