از ماجراهای اداره

خرید بک لینک

چرا باید هر روز چند نفر اینجا بیایند، کنار این میز بایستند و بگویند بدبختی دارند و کمک میخواهند؟ چرا باید آدمهایی که اشرف مخلوقات هستند در این وضعیت قرار بگیرند؟ امروز مادرِ جوانی با دخترش آمده بود. دختربچهای زیبا با موهای بلند و چشمهایی روشن. گفت از قلعهحسنخان امده تا از فروشگاه اتکایی که در نزدیکی ماست سبد کالای کمیته امداد را بگیرد. کارت کمیته امداد را به همکارم نشان داد و گفت پدر دختر از دنیا رفته است. بعد ادامه داد که برای بردنِ کیسه برنج ده کیلویی و چیزهای دیگر باید تاکسی دربست بگیرد و پول ندارد. به سر و شکلِ خانمِ جوان و دختر بچهی زیبا هیچ نمیآمد که به کمک ما احتیاج داشته باشند. کاری به این حرفها ندارم اینها را نوشتم تا برسم به اینکه چرا باید تصویر من و همکارانم وقتِ شنیدنِ قصهی زن در خاطرِ دختربچه بماند؟ چرا باید پدرها بمیرند؟ چرا باید دختر ببیند که مادر برای یک لقمه نان چه بدبختیهایی را باید تحمل کند؟ ... فقر با بیرحمی سیاهترین روزها و لحظهها را میسازد.

از ماجراهای اداره...

ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: دوشنبه 6 اسفند 1397 ساعت: 16:37

صفحه بندی