خوانندهی جوان و عزیزم، تو باید بدانی که من از سالهای جنگ و اشغال کشورم نفرتی عمیق در دل دارم؛ زمانهای که به جای کتاب و قلم، تپانچه و نارنجک در دستهامان میچپاند و به جای اینکه به ما راه زیستن را بیاموزد، امر به مردن میکرد. باور کن که قرن بد و روزگار دهشتناکی است که بچهها را به جای مدرسه به پشت سنگرها میفرستد. و چه بسا نمیبایست آنچه را که در واقع الزامی مایوسانه بود، شکوهمند جلوه داد... شاید تو دوست داشته باشی باز هم از پسران نترس گروههای پارتیزانی یا نوجوانان قیام ورشو که قهرمانه جان میباختند، برایت روایت کنند، اما باور کن که من دیگر قادر نیستم و جرئت نوشتن دربارهی آن حوادث را ندارم.
"بانوی, بهشتی," (شش داستان کوتاه از نویسندگان لهستانی)- ترجمه روشن وزیری
ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 103