داستانِ کوتاهی از ابراهیم گلستان میخوانم و ناگهان یادم میآید چقدر کتابِ نخوانده. دریایی از تجربههای گوناگون. زبانها و فضای متفاوت. همین ادبیاتِ داستانی خودمان چقدر خواندنی دارد. خواندنیهایی نخوانده.
"مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید./ در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد/ و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف/ تشنه زمزمه ام./ مانده تا مرغ سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد./ پس چه باید بکنم/ من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال/ تشنه زمزمه ام؟/ بهتر آن است که برخیزیم/ رنگ را بردارم/ روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم."
از ماجراهای اداره...
ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109