از فیلم هایی که میبینم: ویل و لیز
به کارگردانی آنسل فاراژ – (2018)
ویل و لیز در یک روز بهاری همدیگر را پیدا میکنند. عاشق هم میشوند و بهار، تابستان، پاییز و زمستان را با هم میگذرانند. میخندند، میرقصند و با شادی زندگی میکنند. تا اینکه یک روز رابطه تمام میشود، عشق تمام میشود، خنده تمام میشود، رقص تمام میشود و هر کدام به تنهایی خودشان برمیگردند. این فیلم را در صبحِ ترسناکِ امروز دیدم و حالا فکر میکنم صلح فراتر از همهی قهر و آشتیهای کوچکِ روزمره است. فراتر از همهی شادیها و غمها و عشقها و نفرتها. صلح/ بوی غذای عصرگاهیست/ صلح یعنی/ هنگامی که اتومبیلی در کوچه میایستد/ معنایش ترس نباشد./ یعنی آنکس که در را میزند/ دوست باشد/ یعنی باز کردن پنجره/ معنیاش آسمان باشد./ صلح یعنی هنگام که خوشهی گندم به خوشهی دیگر میرسد/ بگوید نور. بگوید روشنی./ صلح/ نان داغ بر میز جهان است./ لبخند مادر است/ تنها همین/ نه چیزی جز این.
شعر صلح از یانیس ریتسوس- مترجم بابک زمانی
ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 86