متنِ صدای شنیده نشده

خرید بک لینک

تلاش و فعالیتِ دوستانم مشتاقم کرد که مشارکتی در کارشان داشته باشم. دو شب در کنار کلمهها و نامِ عزیزِ مسکوب گذشت. به سختی ساعتِ سکوتِ خانه را پیدا کردم و از روی نوشتهها خواندم. صدایم شنیده نشد. به هر دلیل. حالا به نظرم رسید این تکهها را اینجا بگذارم. در این نوشته معرفی کوتاهی دربارهی"روزها در راه" شاهرخ مسکوب میخوانید و یادداشتهای او را در نوروز سالهای مختلفِ دور از وطن.

چرا روزها در راه؟
روزها در راه یادداشتهای روزانهی شاهرخ مسکوب است. یادداشتهایی که نوشتنشان نخستین بار از خرداد هزار و سیصد و چهل و دو شروع شد. مسکوب در ابتدای این یادداشتها نوشته: فکر کردم، کمترین فایدهی این یادداشتها آن است که ورزشی است. به علاوه اگر آدم چشمهای بینا داشته باشد بسیاری چیزها میبیند که شایستهی نوشتن است. نوشتن ِیادداشت تمرینی است برای دیدن. یاد میدهد که آدم چشمهایش را باز کند. از همهی اینها گذشته کسی چه میداند شاید بعد از سالها بعضی از این نوشتهها به کاری بیاید و ارزش آن داشته باشد که به دست دیگران برسد. میخواهم راحت و ساده بنویسم. این دیگر شرح بر ادیپ و مقدمه بر رستم و اسفندیار نیست پیشامدهای روزانه است- از زشت و زیبا- شهر فرنگی است که آدم از صبح تا غروب تماشا میکند. و چه بسا مبتذل و گذراست. اما زندگی لبریز از همین مبتذلات است.
یادداشتهای روزهای انقلاب مسکوب گواهِ روشنی بر همهی آن روزهایی است که گذشته، همهی آن بیمها و امیدها، بعضی یادداشتها خصوصیترند و بعضی درباره غزاله هستند، گفتگوهایی با غزاله دختر کوچک مسکوب که کمکم در یادداشتها بزرگ شدنش را میبینیم. یادداشتهایی از مسکوب در غربت و دلتنگی او برای کوههای وطنش ایران، و یادداشتهای دقیق و روشنی دربارهی آنچه دیده، خوانده، نوشته و شنیده. از مشقِ شب کیارستمی و بوف کور ِ هدایت تا در جستجوی زمان از دست رفته و شاهنامه. این یادداشتها در خارج از ایران منتشر شدهاند. "روزها در راه" کتابِ ویژهای است که اهالیِ ادبیات آنقدرها که باید آن را نمیشناسند.
نکته آخر اینکه مسکوب اشاره ای دارد به اینکه این یادداشتهای تکهپاره هم به درد این میخورد که آدم گاهگاه به گذشته و به تاریخ خصوصیش نظری بیندازد.

نوروز در "روزها در راه"

23/03/1987- عید گذشت، مراسم انجام گرفت و عیدیها رد و بدل شد. خوشحالتر از همه غزاله بود که عیدی فراوانی گیرش آمد. موقع تحویل طبق معمول نوار راشد گذاشته شد. همان دعا، همان صدای گذشته شاید برای اینکه به خودمان بقبولانیم چیزی عوض نشده، همان عید همیشگیست با همان آقای دعا خوان. لابد راشد هم نمرده است. عید ما در گذشته در جا میزند و برای همین طعم و رنگ گذشته دارد و تابوتش روی دوشمان مانده؛ تابوت خالی، چون گمان نمیکنم، هنوز بدل به جنازه نشده.

25/3/1988- با «د» صحبت بمب شیمیایی و جنایت کردستان و قتلعام چند هزارنفر، صحبت دنیا بود. گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم.
عید امسال خیلی سوت و کور بود. کسی دل شاد بودن نداشت. من و گیتا و غزاله و فرهاد سال را باهم تحویل کردیم. گیتا طبق معمول نوار راشد را گذاشت. به یاد عیدهای گذشته. بعد همدیگر را بوسیدیم. هدیههایی رد و بدل کردیم ولی همه حالت عزادارهایی را داشتیم که مصیبت را پنهان میکنند تا آنکه نمیداند خبردار نشود. ظهر رفتیم پیش مهرانگیز و بچهها سبزیپلو و ماهی خوردیم. عصر همگی رفتیم پیش ... عید دیدنی. از تهران و قوم و خویشها از شهر و موشک و عید دیدنی صحبت کردیم. شب کپهی مرگمان را گذاشتیم به امید خواب دیدن «نوروز پیروز»
اردشیر میگفت در بستن و لسآنجلس هم خبری نبود. کسی دل و دماغ جشن گرفتن نداشت.

20/3/1989- امروز عصر سال تحویل شد. بچهها، احمد، دانا، رها و فرهاد هم بودند. طبق رسم همیشگی خانهتکانی و هفتسین و رخت نو و سر و روی صفا داده! گیتا نوار تحویلِ سال راشد را- همان نواری که سنت، تاریخ، خاطره و یادگار او از ایران و نوروز شده- همان را گذاشت. وسط کار ساعتها را میزان و با موقع تحویل تطبیق کردیم. نوار زود گذاشته شد، برگرداندیم و از سر گذاشتیم. سخنرانی، دعا و موعظه تمام شد و توپ تحویل در رفت و پا شدیم. تبریک گفتیم و همدیگر را بوسیدیم و در عیدی مصنوعی، شادی مصنوعی و بدلی کردیم. گیتا خیلی تقلا میکرد که همهچیز آنچنان باشد که باید میبود، آنچنانکه یک وقتی بود. غزاله از ذوق هدیهها و عیدیها دستپاچه بود و مرتب آنها را میشمرد و به دوستهاش پز میداد(او هم برای شام دو تا مهمان داشت)، قر میزد که این چه داداشی است، نه میآید، نه تلفن میکند و نه وقتی تلفن میکنی هست.(تلفن کرده بودم ونبود) ولی کمی دیرتر تلفن کرد و عید پر شد. اگر نمیکرد جای خالی او همچنان خالی میماند.

24/03/1991- عید گهی بود که همچنان نمیگذرد.
پنجشنبه عید بود، ماندم و جشن و هفتسین و نوار راشد(که برای گیتا سنتی شده) و مهمانبازی و رد و بدل کردن عیدیها و دست و روبوسی و عید مبارک باد و غیره... احمد و دانا و رها و رامین هم بودند. آخر شب، بعد از این تظاهرات پر از سرور و شادمانی آمدم پشت مغازه و خوابیدم... حوصله ندارم بنویسم چرا به اینجا کشید. نوشتن هم ندارد. فقط غزاله، نگرانم. نه دستی در کار دارد و نه چیزی ولی همهی شیرینکاری ما، این آتشی که ما روشن میکنیم دودش توی چشم او میرود. این روزها چندین و چندبار با من صحبت کرد که برگرد، مادر دوستت دارد و میخواهد برگردی و چرا ایندفعه اینقدر سخت گرفتهای و من دلم میسوزد و تو تنهایی نمیتوانی زندگی کنی و مریض میشوی. پدر برگرد من آنقدر میگویم که دیوانه بشوی، باید برگردی، چرا فکر نمیکنی، چرا با لجبازی داری همه چیز را خراب میکنی، مگر نمیفهمی... و وقتی میبیند فایده ندارد چند دقیقهای تسلیم میشود: پس پدر باید نزدیک ما بمانی توی همین محله یک اطاق خوب بگیری من هم میآیم درستش میکنم، با سلیقه، یک کتابخانهی خوشگل هم باید درست کنی و یک تخت خوب بخری. من خوشم نمیآید مثل گداها روی زمین بخوابی...

24/03/1993- عید آمد و رفت مثل همه چیز و همیشه. امسال خسرو هم پیش ما بود. برای شرکت در جشنواره فیلم آمده بود. با زعفران برای نمایش امسال. غزالهی احمد هم به جمع مراسم عید ما اضافه شد. در این عیدها اگر شادی نیست، در عوض مراسم و تشریفات، رد و بدل کردن عیدی که اسمش شده کادو، فراوان است. ولی رویهمرفته عید خوبی بود.

21/3/1994- صبح نوروز، اولین روز سال و بهار است، باران میبارد، تاریک است و چکههای باران روی سقف فلزی اطاقکی در حیاط صدای مدام، یکنواخت و خوابآوری دارد. انگار زمان نیست. همیشه در تاریکی میبارید و همیشه در تاریکی خواهد بارید.
سال دیشب تحویل شد. در خانه بودم با گیتا و غزاله، احمد و غزاله و فرهاد و دانا هم بودند. ولی جای رها خالی بود. به خلاف ده سال گذشته. بیست روزی است که برگشته و در ایران ماندنی خواهد بود. «م-ی» پاریس است، تحویل سال را بر سر سفرهی هفتسین ما گذراند.

24/3/1995- عید امسال هم برگزار شد، با همان تشریفات همیشگی ماچ و بوسه و تبریک و آرزوی سال بهتر، سبزیپلو و ماهی، پرخوری و رد و بدل کردن هدیهها. بهر حال از نبودنش بهتر است.

21/3/1996- عید است. بیپولم. مریضم. غزاله حال خوشی ندارد. نگرانم. به قول جاهلهای تهران ای خدا، مردم از خوشی، غم برسون.

20/3/1997- دیشب به مناسبت نوروز پیش گیتا و غزاله بودم، احمد و دانا و رها و فرهاد هم بودند. سال را به خوشی تحویل کردیم یعنی از یک منزل دیگر ِاین راه گذشتیم؛ همه همراه یکدیگریم اما هر کس در منزلگاه خود است، غزاله در نوزدهم و من در هفتاد و دوم، برای همین خستهام و دستم نافرمان و نمیگذارد بنویسم. در حالیکه همسفران دیگر با پاهای استوار میروند و من مجبورم همراهشان باشم. کی بازنشسته خواهم شد؟
غزالهی احمد رفته است به ایران. در نتیجه بعدازظهرها هم باید دمِ دخل باشم و جواب مشتریها را بدهم. از صبح تا ساعت هفت و ربع بعدازظهر. یعنی از بام تا شام در طلب جیفهی دنیوی. با این خستگی، شبها دیگر به مفت نمیارزد. البته اگر بعد از آشپزی و ظرفشویی و گاه رختشویی دیگرچیزی به نام شب بماند. فعلا دست کم تا سه هفتهی دیگر که غزاله برگردد همین آش است و همین کاسه.

از ماجراهای اداره...

ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 106 تاريخ: جمعه 29 فروردين 1399 ساعت: 13:58

صفحه بندی