سفر. «مرا سفر به کجا می برد؟» به هیچکجا. «مرا در خانه سروی هست کاندر سایهی قَدَّش/ فَراغ از سروِ بستانی و شمشادِ چمن دارم». جادهها به جایی نمیرسند. نه که شعار بدهم. همین حالا اینطور فکر میکنم. رسیده بودیم به «همای سعادت» که من گفتم:«سفرم دولت بیدار به بالین آمد» دنبال شعر درباره «سفر» بودیم. باید میگفتم «سحرم دولت بیدار به بالین آمد» این را خیلی سال پیش معلم خوشنویسی برایم نوشته بود: «دولت بیدار»
گفتی که سالاد دوست داری و گفتم خودم حالا بهترین سالاد دنیا را درست میکنم. اصفهان بوی سرب میداد و هیچ صفایی نداشت. زایندهرودی خشک و مُرده و هوایی آلوده. سردرد و سردرد. تو گفتی: «هوا خوبه که». خوب نبود. وگرنه جلفا که هیچوقت این شکلی نبود. باور کن بوی سرب میداد. البته همچنان دیدنی بود. و ما راه میرفتیم و میخواندیم. راه میرفتیم و میخواندیم: «عاشقم من... عاشقی بیقرارم»
فکر میکردم یعنی دیگر قرار نیست اصفهان را دوست داشته باشم؟ و اصفهان دیگر فقط آبیِ کاشیها و آواز نیست. اصفهان تاریخ است. قصهی رنج و ستمی که تمام نشده و نمیشود. و هنر؟ که انگار پناهگاهی برای لحظهای فراغت از کابوسِ زندگی. آن قهوهخانهی میدان اسمش چه بود؟ قهوهخانه را دود قلیان گرفته بود و تو چای در استکان کوچک دوست نداشتی و میگفتی آن دوربین شبیه دوربینِ مادرِ «پرین» است. گفتم مادر پرین عکاسی میکرد؟ گفتی عکاس دورهگرد بود. پرین و مادرش هم سفر میکردند. دنبال چه میگشتند؟ این هم قصهی وطنیِ برآمده از سانسوری بود که ربط زیادی به اصلش نداشت؟ نمیدانم. پرین و مادرش را دوست داشتم. شب بوی سرب میداد. پسری که در قهوهخانه کار میکرد چند ساله بود؟ شاید بیست و یک. گفت نِی میزند. گفت از شهرکرد آمده است. دوغ و گوشفیل ترکیب خوشمزهای است. باید به همهی چیزهایی که باور دارم شک کنم. فکرش را هم نمیکردم بتوانم به این ترکیب لب بزنم: دوغ و گوشفیل. خوشمزه بود. شب بود و ماه در آسمان نبود و آسمان کدر بود. از میدان به خیابان آمدیم و خیابان به خواب رسید. خوابی سنگین و آشفته.
صبح، روز دیگری بود. آسمان قدری شفافتر بود. ابولی همان ابوالفضل بود. پسرِ بیست سالهی سرباز در پادگانِ فلان. ابولی هم گرفته بود. سرِ پل آذر گفتی ابولی گفت:«حیف از عمر آدم نیست؟ من باید از صبح تا عصر وایسم اینجا در رو باز کنم ببندم». گفتم بگو ابولی سخت نگیر. این وضع تا زندهایم ادامه دارد. حیف از عمرمان.
سر و شکلِ آن خانم مناسب آن مغازهی قدیمی نبود. بود؟ نمیدانم. در کل سر و شکلِ آن مغازه خوب نبود. و دکتر. راستش دیگر آنقدرها از هیچچیز هیجانزده نمیشوم. نه از خانه نه کاشیها و رنگها نه از هیچچیز. بهصورت عجیبی همهچیز به بیعدالتی موجود میرسد. حتی دلم برای گوسفندها و مرغ و خروسها و حصار کوچکشان سوخت. هیچ حوصلهی توضیح درباره آثار هنری را ندارم. اثر هنری صدای خودش را دارد. خودش خودش را توضیح میدهد. در نتیجه از توضیح اضافه خسته شدم. خسته و عصبی که بشوم همه میفهمند. نمیتوانم خویشتندار باشم وآنقدرها حال و احوالم را نشان ندهم. در آن عمارت قدیمی تولد دختری بیست و چند ساله بود. آنها خوشحال بودند. دختر و پسر روبروی ما هم جشن تولدِ دونفرهای داشتند. ما در شاهنشینِ عمارت نشسته بودیم و حرف میزدیم. «قیمه بادمجون» آن شب را یادم نمیرود. و حالِ عجیبمان وقتِ شنیدنِ صدای بنان. ظهر را یادم رفت بنویسم. زایندهرود مرده بود و دو کودک زیرِ یکی از پلها با سیخ و سنگ بساطِ مواد راه انداخته بودند. روزنامهها از اعتیادِ کودکان هشتساله هم مینویسند؟ گیرم که بنویسند. کو گوش شنوا؟ بعد همه از دلار حرف زدند. ما برای تحمل همهی آنچه در این چند سال و چند ماه دیدیم کوچکیم. و من گاهی غم از وجودم سر میرود. ما با آن سه نفر غریبه از اصفهان و گز، از موسیقی ایرانی اصیل و پاپ حرف زدیم. دست ِ آخر گزِ کرمانی خریدیم. گزِ کرمانی بهتر است یا مظفری؟ چرا اینقدر دنبال بهتر و بدتریم؟ حالا دلم چه میخواهد؟ پرسهزدن با تو در سکوت و آرامشِ شبِ سیو سه پل. شنیدنِ صدای تو«کِی رود رخ ماهت از نظرم نظرم»
خانم شما بهترین همسفر هستید. شاید دیگر به اصفهان نروم.
ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 102