تو میتوانی

خرید بک لینک

شب وقتِ بیداری بود. بیداری و روشنی. جشن و بزمی که صدایش تمامِ کوچه را پر کرده بود. مهمانها رفته بودند. بقیه خواب بودند. حرف زدیم. خیلی حرف زدیم. وقتی از اتاق بیرون آمدم صدای پرندهها را شنیدم. صبح شده بود و فکر میکردم میشود این حرفها را در داستانی نوشت. داستانی بسیار کوتاه برای شنیدنِ صدای انسانی در همین نزدیکی.

داستانی از من در شماره سوم ماهنامهادبی هنری «میرا».

از ماجراهای اداره...

ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1402 ساعت: 15:21

صفحه بندی