زندگی همین است

خرید بک لینک


سطرهایی از نوشتهی من درباره کتابِ «پاسار»
منتشر شده در روزنامه شرق- یکشنبه بیست و سوم مهر هزار و چهارصد و دو

در سراسر رمان شعر بلندی جریان دارد. کلمهها و تعبیرهایی شاعرانه که در خدمت داستان و فضای آن بهکار گرفته شدند:«دارم خراشیده میشوم پیمان. انگار دارم پوست خودم را میکنم. انگار تنهی درختی باشم که خودش روی خودش یادگاری مینویسد.» رگی نامرئی فصلها و خطهای روایی رمان را بههم وصل میکند. همان رگ پنهانی که کابوسها را بههم وصل میکند. جریان پنهانی که از خواب و خیال و کابوس عبور میکند و به زندگی میرسد. جریانی در همتنیده که گاهی تصویرِ یکپارچهای از همهی اینهاست: واقعیت و رویا، رنج و شادی، گذشته و حال، عشق و نفرت. دوگانهای وجود ندارد. رمان تصویری از زندگی است. با همان سبکبالیهای مختصر و درههای عمیقِ دلهره و اندوه. آنطور که شمس لنگروی نوشته:«سقفى دارد بهار/كف يخبندان ناپديد است.» و «زندگی که جادوی غریبی است و در لحظه رنگ عوض میکند.»

از ماجراهای اداره...

ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 70 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 18:13

صفحه بندی