نوشتهی حمید امجد برای تولد بهرام بیضایی

خرید بک لینک

برای او که جوان میمانَد

چند سال پیش، محمد چرمشیر ـــزمانی که خودش چهلوچندساله بودـــ دربارهی بهرام بیضایی که آنموقع کمی به هفتادسالگیاش مانده بود نوشت «هربار که نوشتهای از استاد بیضایی میخوانم احساس میکنم او جوانترین نمایشنامهنویسِ ماست...». کسانی که آثارِ همین سالهای اخیرِ استاد را خوانده یا اجراهایش را دیدهاند احتمالاً مثلِ من تصدیق میکنند که آن جملهی محمد چرمشیر هنوز صادق است و اگر پختگیِ فکر و زبان و ساختار، و شناختگیِ سبکِ آشنا و امضادارِ استاد را نادیده میگرفتیم، بهگواهیِ تَروتازگیِ حالوهوا، بداعتِ شکل و مفهوم، و نوجوییِ همیشگیِ آثار میشد تصوّر کنیم جوانی نوآمده با سودای زیروزبر کردنِ تمام قواعدِ کهنه دست به قلم برده است. (واقعاً، و محضِ نمونه، «جانا و بلادور» محصولِ چه آمیزهی غریبی از پختگیِ ذهنِ بسیار آزموده و شورِ جوانیِ دلی لبریزِ تازگی میتواند باشد؟)... با این حال، الآن و در این یادداشتِ کوتاه قصد ندارم به آن روحیهی نوجو و نیروی نوآفرین و آن شورِ جوانی که در درونِ آثارِ استاد یافتنیست بپردازم. حالا و در این زمستانِ دودآلود و دردناک و دلگیر، که همهچیزش «فیلتر» میشود غیر از هوای خفهکنندهاش، و از زمستانترین زمستانهاییست که به یاد میآورم، میخواهم از گواهِ دیگری بر جوانیِ او بگویم؛ گواهی در بیرونِ آثارش، یا درسی که از نگاهش به فرصت و کار میشود آموخت. شاید لازم بود خودم مثلِ حالا در پنجاهوپنجسالگی این زمستان را چنین با رگوپیام احساس کنم تا در آستانهی زادروزِ او که همین روزها هشتادوپنجساله میشود، ارج و قدرِ جانِ بهاری و نیروی زایندهاش را دریابم. در روزهایی که بسیاری از ما یا قلم به خستگی و دلمُردگی وانهادهایم یا جُز از خستگی و دلمُردگی نمینویسیم، باورش دشوار است که او اینروزها، آنهم از پسِ کسالتِ سختی که پشتِ سر گذاشته، همچنان روزی نیست که پُرکارتر از جوانترینِ ما پشتِ میزِ کارش به نوشتن و بازنوشتن، به جُستن و پژوهیدن، به یافتن و آموختن، به بازنگری و تصحیح ننشیند و به ما نیاموزد که دستکشیدن از اندیشه و آفرینشگری یعنی تسلیمشدن. وقتی در همین شرایط و در هر شرایطی، در هر بار خبر گرفتن یا تماس و احوالپرسی او را در میانهی کار مییابی، نمیشود درسهایی نگیری از جمله در بارهی معنا بخشیدن به هر لحظهی عمر، یا مثلاً در بارهی آنچه جوانی و پیری در گروی آن است: زمانی که بر هرکس میگذرد، یا دستکم سرعتِ سپریشدنش، برآیندِ نیروهای درون و بیرونِ اوست. خوشا کسی چون فردوسی که پشتِ زمان را برای همیشه به خاک مالید. جوانِ جاوید اوست که آفرید. هشتادوپنجمین زادروزِ استاد به من میآموزد زمان از آنِ توست تا وقتی که از کوشش دست برنداشتهای. تا میآفرینی، همهی زمانها «اکنونِ» توست؛ آبستنِ امید و آینده. و چون دست از کوشش برداری، همهچیز را به «گذشته» واگذاشتهای.
در کودکیام وقتی اوّلین بار کتابی از او خواندم، بابتِ لذّتِ همان کتاب از آن نویسنده که نمیشناختمش ممنون شدم. جوان که بودم بابتِ مجموعهی آثارش و تأثیری که بر زندگیِ خودم گذاشته بود سپاسگزار بودم. حالا با درکِ این سنّوسالَم از زمان، با عینکم که مفهومی از چشماندازهای دور و نزدیک پیشِ چشم و ذهنم میآورد ـــ با این عینکِ مطالعه که حروفِ زبانِ مادریام را انگار برای کشفِ دوباره به رُخم میکشد، نهفقط بهخاطرِ عمری که با آثارش گذشت، بلکه بهخاطرِ تأثیری هم که بر زبان و تاریخم گذاشته و میگذارد، بهخاطرِ لحظهلحظهی جوانیِ جاویدی که خرجِ فرهنگ و امید و آینده کرده و میکند، و بهخاطرِ درسهایی که از یاد نخواهد رفت سپاسش میگویم. یا، اگر مفهومِ «سرزمین» چیزی برآیندِ همهی اینها ـــفرهنگ و زبان و تاریخ و امید و آیندهـــ باشد، بگذار بگویم از او سپاسگزارم بهخاطرِ همهی آنچه برای سرزمینم کرده است.

حمید امجد
یکم دی ماه ۱۴۰۲

از ماجراهای اداره...

ما را در سایت از ماجراهای اداره دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 63 تاريخ: چهارشنبه 6 دی 1402 ساعت: 16:30

صفحه بندی